ترویج "زبان انگلیسی" و طرح انهدام "زبان فارسی" ("شاهنامه"، تفسیر اسلامی از "ایران پیش از اسلام")
روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی - ۱۴۰۴
بسمالله الرحمن الرحیم
دوستان فرمودند به مناسبت بزرگداشت جناب حکیم الهی ابوالقاسم فردوسی و بزرگداشت روز ادبیات و زبان پارسی که مدیون چنین بزرگانی است، نکاتی را در مورد ایشان و شاهنامه خدمت رفقا عرض بکنیم.
اولاً دوستان توجه داشته باشند ما یک فردوسی واقعی و تاریخی داریم، یک فردوسی ساختگی و تبلیغاتی و سیاسیشده با توجه به جدول منافع این دورهها داریم. گرچه ایشان در دوره خودشان البته کارکرد سیاسی هم داشتند اما آنجا چه کار کردی بود، کسانی اینجا چه کارکردی را تعقیب میکنند؟ ما هم متأسفانه یک ضعف مزمن در حوزه کمکاری در مورد بزرگانمان و تاریخ خودمان، فرهنگ و ادبیاتمان داریم و اهمیت اینها را یا نمیدانیم یا اساساً توجه جدی نداریم، مگر مواردی که کسانی بیایند علیه ایران و علیه ما و فرهنگ ما از منابع ادبی فرهنگی تاریخی ما علیه خود ما استفاده کنند یا سوءاستفاده کنند. آنجا یک عدهای که فریب میخورند، بازی میخورند و همان خط را ادامه میدهند، یک عدهای هم که میخواهند از سر غیرت به مخالفان و دشمنان واکنشی نشان بدهند، گاهی در دام افراط و تفریط میافتند. مثلاً آنها فردوسی را یا شاهنامه را امروز به تناسب منافع سیاسیشان به شکل دیگری تحریف میکنند. یک عدهای اینجا به جای این که دقیقاً خودشان بشناسند و تبیین کنند که اصلاً فردوسی و حتی شاهنامهاش را، زبان فارسی در دوره سامانی و اینها اصلاً چه معنا و نقشی داشته است، یک مرتبه یا شروع میکنند علیه این منابع تاریخی و ادبی موضع بگیرند که بله فردوسی فلان بوده است، یا در یک بنبستی خودشان را قرار میدهند که مجبور هستند به سقوط برگزار کنند. در حالی که اگر نگاه علمی و تاریخی به مسائل بیندازند، اصلاً آن چیزی که اینها میگویند نیست و نبوده است.
ببینید پدران این شعر و زبان فارسی در قدیمیترین تاریخهای این زبان فارسی که الان ما داریم، حالا فارسی باستان که مربوط به هزاران سال قبل است، اگر یکی از آنها الان بیاید صحبت کند، ما اصلاً متوجه نمیشویم چه میگوید و او هم نمیفهمد ما چه میگوییم. اما همین فارسی که الان هست، قدیمیترین ریشههای ادبی تاریخیاش را که مثلاً برمیگردد به همین هزار سال قبل، جناب رودکی، بعد جناب فردوسی و دیگرانی هستند. ناصر خسرو و غیره که تقریباً همه این چهرههای اصلی که پدران زبان و ادبیات پارسی هستند، تقریباً همه آنها اولاً خراسانی هستند، مربوط به این خراسان بزرگ شرق ایران، ثانیاً اغلب قریب به اتفاق آنها حکیم هستند، با قرآن و روایات کاملاً آشنا هستند. و سوم این که غالباً شیعه اهل بیت(ع) هستند.
میدانید که جناب رودکی، ایشان نابینای مادرزاد نبودند. ایشان را طبق بعضی اسناد تاریخی به دلیل گرایشات علوی و اهل بیتی نابینا کردند. فردوسی در همین شاهنامه به صراحت مواضع اسلامی و شیعی خودش را بیان میکند و در مورد دشمنان اسلام و پیامبر اکرم(ص) و دشمنان علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین(ع) تعابیر بسیار تندی به کار میبرد، مثلاً این که کسی که دشمن علی باشد، بی پدر است و مستحق سوختن در آتش است، جهنمی است و از این قبیل.
ناصر خسرو از مبلغان شیعی بود و شاعر بزرگ و بین فاطمیون مصر تا شرق ایران در رفت و آمد و مبارزه و تبلیغ جنبش علوی است.
و اما این که آن فردوسی که بعداً در تاریخ، مخصوصاً در همین ۱۰۰ سال اخیر ساخته شد، این هم چند خصوصیت دارد. اولاً اغلب اینها را مستشرقین مربوط به کشورهای مهاجم یعنی انگلیس، فرانسه، آلمان، بعد آمریکا و روسیه که عمدتاً اینها برای غصب و غارت جهان اسلام و تکه تکه کردن آن هجوم آورده بودند، دو سه استراتژی داشتند. یکی این که ملتهای مسلمان را بین ملیتشان، قومیتشان، نژادشان با دینشان یعنی اسلام، نه این که نه تنها تفکیک، بلکه ایجاد تقابل کنند. یعنی در ایران بگویند ایران قبل از اسلام، ایدئولوژی درست کنند، یک جوری آن را حتی نه به ساسانیان بلکه به هخامنشیان وصل کنند. در تاجیکستان گفتند اصلاً تاجیک با زبان فارسی یکی نیستید؛ تاجیک یک چیز است، فارسی یک چیز است، ایرانی یک چیز است. در افغانستان، در هند، راجع به زبان فارسی یک چیز میگویند. بعد هر جا که نتوانستند فاصلهگذاریهای عمیق ادبی در زبان و خط ایجاد کنند، خط کشورها را تغییر دادند. شما میدانید حتی زبان رسمی دربار عثمانی مدت طولانی زبان اداری و مکاتبات و دیوان سالاری زبان فارسی بود. یعنی این خلفا و شاهان عثمانی، اغلبشان فارسی میدانستند و کتابهای فارسی شعر فارسی را تا بالکان، قلب اروپا، بوسنی هرزگوین میخواندند.
آنجا یک وقتی بنده دانشگاه سارایوو دعوت بودم، گفتند ما ۴۶ تا ۵۰ تا حداقل دیوان شعر به زبان فارسی داریم از شاعران اروپایی و از جمله بوسنیایی که دیوان شعر فارسی داشتند، برای قرنها قبل است. تا سواحل چین که آن سیاح و جهانگرد قرنها قبل، میگوید من در ساحل چین سوار این کشتیهای تفریحی شدم، دختران چینی، خنیاگران آنجا که یک موسیقی میزدند روی عرشه کشتی، و این دخترکان میخواندند و مینواختند، شعر فارسی ایرانی میخواندند. شما همین الان صدها کلمه فارسی در چین، بخصوص بخش مسلماننشین چین، غرب چین، در شمال آفریقا، از سودان تا شرق آفریقا حتی تا جنوب آفریقا، صدها کلمه فارسی در شرق آسیا، زبانهای مالایی، در اندونزی، مالزی، اینها و بسیاری در آسیای میانه داریم. این نشان میدهد گستره زبان فارسی با گستره اسلام و امت اسلامی یکی بوده است.
زبان فارسی زبان دوم جهان اسلام است. اسلام تا ایران به زبان عربی آمده، از ایران به سمت شرق یعنی چین و مالزی و اینها و شمال آسیای میانه و حتی غرب تا بالکان، بسیاری سوار بر پرنده زبان فارسی رفته است. همین الان در کشورهای مختلف شما میروید، هنوز کلمات مربوط به عبادات، کلمات مذهبی از جمله اینها، کلمات فارسی است. شنیدهاید، در چین به وضو میگویند دست نماز. در شمال آفریقا، و در کشورهای مختلف، در دو سه قاره، زبان فارسی را به عنوان حامل فرهنگ اسلامی و اسلامی ایرانی میشناسند. در مواردی هم که نتوانستند، خط مسلمانان را تغییر دادند. یعنی از خط عثمانی که فارسی عربی بود، آن را به لاتین تبدیل کردند که جوانان امروز ملت ترکیه نمیتوانند منابع تاریخی اسلامی خودشان را بخوانند. نه عربی، نه فارسی با لاتین نمیدانند.
در تاجیکستان، لاتین از نوع روسی اجباری میشود. در ایران و افغانستان هم انگلیسها خواستند خط فارسی را نابود کنند، نتوانستند. ولی خیلی تلاش کردند که زبان لاتین را، اول فرانسه، بعد هم زبان انگلیسی را در مدارس هر کشور مسلمانی را که گرفتند، اجباری کنند. تا همین الان هم زبان انگلیسی در مستعمرات انگلیس که سابقه اشغال توسط انگلیسها را داشتند، در مدارسشان اجباری است. یکی از آنها هم ما هستیم. کشورهایی که مستعمره فرانسه بودند، زبان فرانسه را در مدارسشان اجباری کردند؛ میگویند زبان علم و تمدن، زبان فرانسه است. در ایران به نام دفاع از زبان فارسی، علیه زبان عربی، زبان مشترک بین جهان اسلام، که نه تنها زبان دین، بلکه زبان علم هم بود، و بزرگترین دانشمندان جهان اسلام که در رأس فهرستشان ایرانیها بودند، دانشمندان ایرانی در رشتههای مختلف همه به زبان دینی که زبان عربی بود، زبان قرآن بود، آثارشان را منتشر میکردند و برخلاف غرب که زبان علم و زبان دین دو تا بود، در جهان اسلام زبان علم و دین یکی بود. و بزرگان ایران هم آثار علمی خود را برای این که جهانی بشود، در جهان اسلام همه جا خوانده بشود، به عربی مینوشتند که زبان علم و دین، یک چنین نسبت و سازگاری و قرابتی با هم داشتند.
قبل از پهلوی، کسانی به نام روشنفکران مدرن چپ و راست آمدند علیه زبان عربی برای عربیزدایی از زبان فارسی، خیلی تلاش کردند تحت عنوان این که این عربها آمدند، زبان ما را خراب کردند و از این حرفها. تا توانستند هم این کار را کردند، عربیستیزی کردند به نام دفاع از زبان فارسی. بعد دیدند زبان فارسی و عربی چنان درهم آمیخته است و چنان منسجم شده و ظرفیت فرهنگی بالایی پیدا کرده است اصلاً نمیشود این کار را کرد و لذا حرف اصلی خود را زدند! یعنی رفتند سراغ فارسیستیزی. که آقا اصلاً این خط فارسی اصلاً به درد نمیخورد، علمی نیست، درست نیست. از آخوندزاده و طالبوف بگیرید تا نسل بعد آنها که امثال تقیزادهها و کسروی و اینها بودند و خود رژیم پهلوی در زمان رضاخان برای این که با این شعار که ما میخواهیم مدرن بشویم، پیشرفت کنیم، جهانی بشویم، غربی بشویم و اینها، مبارزه با زبان فارسی شروع شد برای این که اصلاً این خط و زبان را عوض کنند و اینجا ما هم مثل ترکیه، مثل تاجیکستان، مثل کشورهای دیگر بشویم که دیگر خط و زبان فارسی و عربی برود پی کارش، لاتین بیاید. زبان دریچه یک فرهنگ است. شما هر زبانی را اجباری کنید در مدرسهتان یعنی آن فرهنگ را نهادینه کردید. پشت زبان انگلیسی، فرهنگ انگلیسی و غربی میآید. زبان فارسی هر جا رفته است، پشت سر آن فرهنگ ایرانی، ادبیات و تاریخ ایرانی اسلامی رفته است.
در بعضی جاها هم غربیها، انگلیسها اساساً زبان فارسی را ریشهکن کردند؛ یعنی مثلاً در شبه قاره هند که زبان علم و زبان دربار رسمی و زبان مکاتبات اداری و حتی زبان مدرسهای و نخبگانی، همهجا قرنها زبان فارسی بود. انگلیسها که آمدند، زبان فارسی را ممنوع اعلام کردند و به جای آن زبان انگلیسی را اجباری کردند. یعنی تا دو نسل پیش، کل مردم هند و پاکستان و اینها، همه حتی غیرمسلمانان آنها فارسی میدانستند و با منابع فرهنگی اسلامی ایرانی آشنا بودند. اما در این دوره که مسلط شدند بر هند، کلاً فارسیستیزی هم رواج یافت و زبان انگلیسی را همه جا اجباری کردند؛ حالا مردم همه آنجا انگلیسی بلدند. مجبورند انگلیسی حفظ کنند و بلد باشند. یعنی شما انتخاب استراتژی برای این که چه زبانهایی را، چرا و در چه سطحی در مدرسهتان برای کل ملت، نسل بعد، اجباری کنید یا تشویق کنید، اجازه نمیدهند داشته باشید که مثلاً بگوید آقا ما به چهار زبان احتیاج داریم؛ این به دلایل فرهنگی مثلاً، این اقتصادی، این به دلیل سیاسی، این به دلیل علمی، و از همه استفاده کنیم. نه، شما مجبور هستید همه ملت خود را مجبور کنید یک زبانی را یاد بگیرند ولو به دردشان نخورد، نه به درد کشورشان، نه خانوادهاش، بلکه صدماتی هم داشته باشد. یعنی عقلانیتی پشت آموزش زبان بیگانه وجود نداشته باشد.
بعد هم باز بین فارسیزبانان جهان و فلات ایران، آنجا که شکاف خط و الفبا ایجاد کردند، یک فاصلهای انداختند. آنجا که در زبان نتوانستند، در خط ایجاد کردند؛ او را اگر نتوانستند یا توانستند ولی راضی و قانع نبودند، باز بین فارسیزبانان، دعواهای قومیتی و مذهبی ایجاد کردند که شیعه است، سنی است، شافعی است، حنبلی، حنفی و از این قبیل و قومیتتان، نژادتان.
مستشرقین غربی در قالب پروژههای استعماری و تصرف جهان اسلام و جهان فارسیزبان در منطقه، یک استراتژی داشتند در قالب شرقشناسی، اسلامشناسی، فارسیشناسی، ایرانشناسی که نقاط ضعف و قوت ادبی، فرهنگی و تاریخی ما را دقیق بشناسند و لااقل در یک دورهای هم واقعاً از خود ما بهتر و دقیقتر در این یکی دو قرن اخیر کار کردند. بخشی از آن هم منتشر شد؛ کمکی بود به شناخته شدن فرهنگ فارسی ایرانی در بخشی از جهان لااقل، اما استفاده عمده، سوءاستفاده بود که چگونه میشود با این زبان مبارزه کرد یا از دل این تاریخ و ادبیات عناصری را استخراج کرد برای تضعیف و تفرقه بین مسلمین و تضاد انداختن بین دین و زبانشان، بین تاریخ و ادبیاتشان با مذهبشان.
حالا من چند نمونه عرض بکنم که بیش از آنکه استناد تاریخی باشد، بیشتر تاریخسازی بود. مثلاً وقتی هیتلر پیشروی کرده بود و تا روسیه آمده بود، وارد روسیه شده بود و از طریق دریای خزر و اینها داشت به ایران نزدیک میشد، رضاشاه احساس کرد که انگلیسها و روسها و اینها دارند دیگر شکست میخورند و احتمالاً آلمان هیتلر رئیس بعدی است و یک چراغهایی داد، علائمی میداده بود به هیتلر که مثلاً ما اگر شما به اینجا برسید ما هم در خدمت شما هستیم که به همین دلیل هم بعد انگلیسها و روسها و اینها ایران را که اشغال کردند، رضاخان را برداشتند و این بچهاش را گذاشتند. آنجا یکی از شیوههای که مثلاً آلمانها زمان هیتلر، نازیها به کار میبردند، بحث نژاد آریایی و این حرفها بود که مثلاً به ایرانیها گفته بودند که ما و شما نژاد آریایی هستیم، این انگلیسها و روسها و اینها، نژاد اینها اسلاو و ساکسون و اینها هستند و از این طریق وارد میشدند. انگلیسها جالب است که اصلاً این کلمه پهلوی را خود رضاخان پهلوی نمیدانست چیست! چون مشهور به پالانی بود، رضا پالانی. وقتی که اینها کودتا کردند، انگلیسها و او را آوردند سر کار، شروع کردند به اصل و نسبسازی برای رژیم و رضاخان که هیچ اصل و نسبی نداشت. میدانید که اجداد و پدر و مادر رضاخان، اینها بخشی از آن اصلاً معلوم نیست چه کسانی هستند و ریشهشان هم به قفقاز برمیگردد. اینها به معنای ایران امروزی هم ایرانی نبودند. سواد هم مطلقاً نداشت؛ رضاخان همان آخر هم که رفت بیرون، میگویند پدر علم و دانشگاه و فلان است همه اینها کارهای تبلیغاتی انگلیسیها و اربابشان بود.
رضاخان در آخرین نامههایی که نوشته است به سفیر انگلیس به عنوان اربابش که مثلاً حالا اگر من هم قرار است بردارید، بگذارید مثلاً اینجا باشم یا اینجا باشم، من بروم بمبئی هند، مثلاً نروم آنجا که مال شماست، در دست شماست یا این مقدار پول و طلا ببرم یا مثلاً سی چهل هزار روستا را که همه را به نام خودش کرده بود، گفت همه اینها را به بچهام بدهم، املاک بسیاری را و طلاهایشان را غصب و غارت کرده بود. و البته هیچ کدام از حرفهای او را به حرف نکردند؛ یعنی به جای بمبئی او را به آفریقای جنوبی فرستادند که آنجا هم دست انگلیسها بود؛ این پول و طلاهایی که برداشته بود، بدزدد با خودش ببرد، همه را انگلیسها برداشتند. حالا آنجا یک نامهای نوشته است به سفیر انگلیس که تقاضای ترحم و سفیر انگلیس به محمدعلی فروغی که نخست وزیر و واسطه انگلیسها و اینها است، نقش داشت در آوردن رژیم پهلوی، هم زمان رضاخان هم بعد زمان محمدرضا پهلوی، این آدم که آدم ملایی است، ولی رسماً خیانت کرد. بعد به او میگفتند این انگلیسها، آمریکاییها، روسها، اینها دارند میآیند ایران، شما داری با اینها همکاری میکنی، چه میشود؟ گفت نه، بعداً اینها خودشان خسته میشوند، میروند. این حرفهای فروغی بود. یعنی نرفتند، تا انقلاب آنها را بیرون کرد. هنوز هم میخواهند بیایند، برگردند. این همه توطئه، تحریم، تهدید، ترور، همهاش برای این است که آمریکاییها، انگلیسها، اینها میخواهند بیایند ایران و این کشورهایی را که ۱۰۰ سال غارت کردند، به غارت آنها ادامه بدهند.
آنجا سفیر انگلیس به فروغی میگوید مگر قرار نبود برای این کلاس بگذارید، سواد خواندن و نوشتن اقلأ داشته باشد؟ یک نامه برای من نوشته است، نمیدانم ۱۴-۱۵ تا غلط املایی دارد. یعنی سفیر معلم زبان فارسی رضاخان است، غلط املایی از او میگیرد.
تاریخسازیهایی که کردند، برای تاجیکها یک جور تاریخ ساختند. در افغانستان تاریخ ساختند که اصلاً افغانستان هیچ وقت با ایران یک کشور نبودند و خلاصه تهش این است که افغانستان بیشتر با هند و انگلیسها و اینها همراه است. در ایران تاریخسازی که افغانستان و تاجیکستان اصلاً ربطی به شما ندارند؛ زبان فارسی این مشکلات را دارد و غیره.
همین تقیزاده که از عوامل رژیم پهلوی است و از خائنان جنبش مشروطه است و این هم آدم باسوادی بود، علیه اسلام و علیه زبان عربی و اینها خیلی مطلب مینوشت که زبان فارسی مستقل از زبان عرب پاکسازی بشود. خودش هم قبلاً آن اوایل آخوند بود. بعد بیدین و مرتد شد، جزو عوامل انگلیس و رضاخان شد. بعد همین آدمها، امثال این، شروع کردند کتاب نوشتن، مقاله نوشتن، علیه زبان فارسی. که حالا اگر یک جلسه فرصت باشد، من بعضی از نمونه حرفهایی که زدند را عرض بکنم که زبان فارسی، اصلاً این خط فارسی به چه درد میخورد؟ اول مبارزه با خط شروع میشود. چون زبان را به این آسانی که نمیشود عوض کرد. خط را میشود، راحتتر است. ببینید اشکالاتی که تقیزاده میگرفته است، با حمایت انگلیسها، امثال تقیزاده. که اصلاً این خط فارسی یعنی چه؟ عین خرچنگ قورباغه است، شکلهای کج و کوله است، نقطه دارد؛ اصلاً خط لاتین را ببینید، نقطه ندارد. این جا خیلی میگیرد. اینها به هم چسبیده بهتر است. و از این جور خزعبلات.
همینهایی که به نفع زبان فارسی، علیه زبان عربی مدتها مطلب نوشتند، بعد شروع کردند علیه خط فارسی به نفع خط لاتین حرف زدند. آن وقت همینها کسانی بودند که قبل از آن از فردوسی و شاهنامه و ایران باستان و اینها چیز میگفتند. خیلی جالب است. این ایرانباستانیها وقتی نوبت به اسلام مردم، دین مردم میرسد، ایران باستانی میشوند، ایران قبل از اسلام. وقتی که نوبت به ایران در برابر غرب، ارباب غربی اینها انگلیسها و آمریکاییها میشود، اینها یک مرتبه طرفدار مدرنیته، خط لاتین، غربی شدن، جهانی شدن و از این قبیل حرفها و این که اصلاً خط فارسی علمی نیست، جزو خطوط عقبمانده است، تحت تأثیر خط عربی است و از این جور مزخرفات. حالا زمان چه کسی؟ زمان رضاخان که اصلاً سواد ندارد، کلمه پهلوی را این سفارت انگلیس و آلمان و همین اروپاییها به او میگویند. رضاخان نقل شده است در یک مذاکره به او میگویند پهلوی، اسم تو را بگذاریم پهلوی. میگوید پهلوی چیست؟ نمیداند اصلاً یک چیزی به نام خط پهلوی بوده است، ساسانی و پهلوی و سانسکریت و این حرفها سرش نمیشده. اینها چون میخواستند بخصوص انگلیسها ایدئولوژیسازی کنند، یک مرتبه اینها را به ایران قبل از اسلام، به نفع نه ساسانی به هخامنشی وصل کردند.
راجع به تاریخ قبل از اسلام هم خود مستشرقین غربی چند جور حرف زدهاند. بعضیهایشان نوشتهاند که مثلاً حکومت هخامنشی اصلاً وجود خارجی نداشته است. بعضیهایشان گفتهاند وجود داشته است اما این شکلی که از او ساختیم در این ۱۰۰ سال اخیر نبوده است. بعضی از مستشرقین غربی نوشتهاند که اصلاً شخصی به نام کوروش وجود ندارد و لذا نه اسم هخامنشیها نه کوروش نه داریوش، اینها هیچ کدام در شاهنامه فردوسی نیامده است. در حالی که شاهنامه راجع به کل سلسله شاهان ایران قبل از اسلام دارد صحبت میکند، بحث میکند. چطور میشود هخامنشی و کوروش و داریوش با آن گستره بوده باشند و حتی اسم اینها در شاهنامه نیامده باشد؟ بعضیهایشان گفتند که چرا، کوروش نامی بوده است اما این جوری نبوده است؛ چند تا کوروش بودهاند و مثلاً چه و چه، اصلاً این اینها دیگر بقیه چیزها برایشان ساخته شد.
بعضی گفتند که کوروش اولین امپراتوری جهان و دولت جهانی بوده است. بعضی گفتند که اصلاً یک مرد الهی بوده است و همان «ذُوالْقَرْنَیْنِ» که قرآن میفرماید، همین جناب کوروش بوده است. بعضیها این احتمال را دادهاند، حتی بعضی مفسرین قرآن و علامه طباطبایی در «المیزان» کسی غیر از کوروش نمیتواند مصداق آن «ذُوالْقَرْنَیْنِ» باشد، آن ابرقدرت دینی و الهی.
بعضی گفتند هخامنشی و کوروش و داریوش، مثل همین آمریکا و شوروی، روسها و کمونیستی و فلان و همین اینها بودهاند؛ آلمان هیتلری و اینها و استعمارگر و غارتگر بودند، مستکبر و اینها. بعضی گفتند نه، اینها دینی و الهی و حقوق بشری بودهاند. یعنی راجع به اصل وجود و عدم وجود اینها و کیفیت و ماهیت آنها در منابع اختلاف است، همینها که مستشرقین نوشتهاند.
راجع به تخت جمشید همین طور، شما میدانید بعضیها میگویند مربوط به ایران قبل از اسکندر است که وقتی اسکندر، غربیها آمدند و گرفتند، اینجا را زدند و سوزاندند. بعضی گفتند اصلاً این بعداً ساخته شده است و معماریاش معماری رومی-یونانی است نه ایرانی. و این که میگویند اسکندر آتش زده است، اصلاً مورخین و زمینشناسان، خاکشناسها در نگاههای علمی هیچ اثری از آتش و آتشسوزی در بررسیهای علمی که کردهاند، ندیدهاند اینجا اصلاً آتش نگرفته است.
بعضی گفتند اصلاً همین طور که الان هست، تقریباً ناقص و نیمه کاره رها شده است نه این که کامل بوده درست بوده بعداً خراب شده باشد. بعضی گفتند بخشی از معماران رومی- یونانی در زمان خود حکومت ایران قبل از اسکندر آمدند و اینها را به آن سبک یا ترکیب سبک ایرانی و یونانی ساختند.
این همه روایت در این قضایا وجود دارد. حالا یک روایتسازی میشود، هر کسی هر کاری الان میخواهد بکند یا بعد از این میخواهد بکند یا رقبا و دشمنانی دارد که میخواهد اینها را از صحنه کنار بزند، یکی از این تاریخها را میچسبد. یک عده غربزدهها که میخواهند بگویند ما اصلاً هزاران سال پیش هم کسی نبودیم، چیزی نبوده است، اصلاً اصل این هخامنشی و این حرفها را و تخت جمشید و این چیزها را از اساس انکار میکنند که اینها مثلاً ریشه ایرانی داشته است. میگویند فلسفه از یونان شروع شده است. ریشههای تمدن و تاریخ و معماری و اینها هم غرب اروپایی و یونانی است. حالا اصلاً آن یونان چه ربطی به غرب الان دارد؟ و ثانیاً همان فلسفه هم طبق اسناد تاریخی از ایران و معلوم است چه وقت توسط چه کسانی به یونان رفت. یعنی از فلسفه تا معماری، ریشههای ایرانی دارد، هزاران سال قبل و قبل از تمدن یونان و روم که آنها میخواهند بگویند ریشههای غربی تمدن و معماری همه از دو سه هزار سال پیش بوده است و کلاً در همه چیز دنیا مدیون اروپاست. خب چون ایران یک واقعیت بزرگ است، مجبور هستند ایران را تحریف و تکذیب کنند.
کسانی که ایران را علیه اسلام میخواستند علم کنند، از جمله انگلیسها زمان پهلوی و اینها شروع کردند از او یک ایدئولوژی ایران بزرگ قبل از اسلام که به دست عربها نابود شد بسازند. بنابراین علت تاریخسازی که کدام بخش را، چرا و چطور برجسته کنید، مربوط به برنامههایی است که کسانی برای امروز و آینده داشتند و دارند. یعنی اگر میخواهی ملتت را خودباوری بدهی که شما میتوانید قوی بشوید، در جهان مطرح بشوید، به لحاظ علمی، اجتماعی، سیاسی، نظامی، باید یادآوری کنی که شما قبلاً هم توانستید، میتوانید، ما ریشه داریم. اگر میخواهی به ملتی ثابت کنی که شما نمیتوانید، باید قبلش توضیح بدهی که شما قبلاً هم نتوانستید. نتوانستید پس نمیتوانید. آن میگوید ما میتوانستیم و میتوانیم. همین طور هر کس برای حرف درست و غلطش، فردوسی را و شاهنامه را هم گزینشی با او برخورد شده است. من چند وقت پیش در یک سمیناری، شاید ۲۰ سال پیش بود، در آمریکا، آنجا یک استادی آمد شروع کرد راجع به در مسائل اخلاق جنسی. خودش هم ظاهراً اینکاره بود. فیلمها و اسناد تاریخی، عکسهایی نشان داد و کتابهایی که مجسمههای قدیمی که میخواست بگوید که همجنسبازی ریشه تاریخی دارد. خودش هم اینکاره بود. بعد مثلاً یک مجسمهای را پیدا کرده بود از هزار سال پیش مربوط به یک بخشی در اروپا که ببینید از همان موقع اینها بوده است. پس اینها طبیعی است. پس درست است! یا تصویر حیوانهایی نشان داده بود که این جوری است. مثلاً گفت این اصلاً طبیعی و حیوانی است. طبیعی است، انسان و حیوان هم ندارد. این استدلال که ببینید زنبورها ملکه دارند، شاه دارند. پس شما و ما هم باید شاه و ملکه داشته باشیم. حالا زنبورها که حاکم دارند، مدیر دارند. شاه و ملکه و نوع رژیم سلطنتیاش را از کجا فهمیدی؟ از همین، یک کسی ممکن است استفاده کند که بله، حیوانها شاه و ملکه دارند، انسان که نباید داشته باشد. او در فلان جامعه این کارها را کردهاند، اینجا که نباید باشد. او از او ریشههای تاریخی درمیآورد تا ثابت کند که این طبیعی است. شما از همان استناد میکنید و میتوانید بکنید که نه، این انحراف، این خرابی از قبل بوده است. این چیز مدرن و تازهای نیست. ما گناه مدرنی نداریم، همه چیز همیشه بوده است، خوبی و بدی، درست و نادرست. این تصویری که الان بعد ساختند که بله، کوروش اینجا به دنیا آمد، اینجا مرده است. نمیدانم کی اینجا بوده است، فلان بوده است. «آسوده بخواب که ما بیداریم»! بیخود کوروش را خواباندند. گفتند ما بیداریم، مملکت را به باد داد. کل ایران یکی از مستعمرات تحقیرشده انگلیس و آمریکا شد. آن طفلک کوروش هم خوابید به هوای اینها. من یک وقتی به بعضی از اینها عرض کردم که آقا اصلاً اگر فرض کنیم هخامنشی و کوروش و داریوش و اردشیر و اینها همه بودهاند و اگر بودهاند، اینها خودشان ابرقدرت بودهاند. اینها با قدرتهای غربی، با روم و یونان و اینها میجنگیدهاند. اینها رفتند آتن را گرفتند. ایرانیها آنجا دوتا امپراتور روم را اسیر کردند. شماها در برابر غرب چاپلوسی میکنید. ایران را تحقیر میکنید. فرهنگ و تاریخ ما را تحقیر میکنید. به قول تقی زاده از ناخن پا تا موی سر ما باید غربی بشویم و بمب غربزدگی را من، غربگرایی را من، افتخار میکنم که ترکاندم؛ چون بدون واگذاری همه چیز، حتی خط و زبان و فرهنگ و سبک زندگی ما نمیتوانیم پیشرفت کنیم. راه فقط همان است که آنها رفتهاند. راه دیگری وجود ندارد.
اول عرض کردم به نام فارسی و ایران پیش از اسلام با اسلام درافتادند. در حالی که بیشتر اسناد تمدنی و علمی تاریخ ایران و دانشمندان آن، اینها همه مربوط به ایران بعد از اسلام هستند. و بعد شروع کردند علیه ایران و زبان فارسی و خط فارسی و اینها. شروع کردند همینها مبارزه کردند به نفع خط لاتین.
یک نمونه از این کارها را با فردوسی کردند. دوران فردوسی که میدانید تقریباً زبان و ادبیات فارسی را میگویند سه دوره تاریخی داشته است و در یک فاصلهای از نیمه قرن ۴ تا نیمه قرن ۵، یک دوره ۱۰۰ سالهای است که شروع این زبان و خط فارسی است که الان ما داریم، از جمله کتاب شاهنامه که یک کتاب حماسی است که به ایرانی بودن هویت بدهد، مطرح میشود. زمان، زمان سامانیهاست. این را دوستان به لحاظ تاریخی بدانند. میخواهیم ببینیم فردوسی و شاهنامهای که بوده چه بوده است و چرا؟ این دورانی است که خلافت بغداد یک مقداری فضا را بازتر کرده است، ضعیفتر شده است و در حکومت سامانیان که در همین تاجیکستان و ایران و اینها بودند، یک مقداری فضا به ایرانی و فارسی بودن داده میشود.
میدانید بنی عباس برخلاف بنی امیه ضد ایرانی نبودند. بنی امیه کلاً نژادپرست بودند و بعد بین عربها هم قبیلهپرست. یعنی بنی امیه سرور اعراب و عرب هم سرور بقیه و خودشان هم به پیامبر و قرآن اعتقادی نداشتند. یعنی نه ابوسفیان، نه معاویه، چه رسد به یزید و بعدیهایشان. اینها همه از اسلام سوءاستفاده کردند. حتی پیامبر را به عنوان این که عرب بوده است، قبول داشتند. و الا خودشان با اسلام و با رهبران اصیل اسلام که اهل بیت(ع)، فرزندان پیامبر اکرم(ص) بودند، اینها مبارزه میکردند. اینها به زور مسلمان شدند، تظاهر کردند. همین طور که حضرت امیر میگوید اینها هیچ وقت مسلمان نشدند. ایشان میگوید اصلاً نه ابوسفیان، نه معاویه، اینها واقعاً مسلمان نشدند. تا لحظه آخر با اسلام جنگیدند. بعد از فتح مکه که شکست خوردند تسلیم شدند، نه مسلمان. و بعد هم ضربهشان را زدند و دوباره گرفتند، آمدند و حکومت اسلامی را گرفتند.
اما بنی عباس، اصلاً بنی عباس را ایرانیها سر کار آوردند. یعنی از خراسان حرکت شروع شد و رژیم بنی امیه را ایرانیها با شعار اهل بیت و عدالت سرنگون کردند. ایرانیها اهل بیت را قبول داشتند، دوست داشتند. حتی اهل سنت هم قبول داشتند. حضرت علی هم یک متهم بود که تو از این سرخ رویان، یعنی از ایرانیها منظورش بود و از اینها تو خیلی دفاع میکنی، نسبت به اینها تعصب داری و اصلاً حضرت امیر در این قضیه متهم بود و گفتهاند که ایشان در دوران حکومت هم از یک عده دیوانسالاران ایرانی که از قبل در دستگاه ایران قبل از اسلام بودهاند، ایشان در نظام دادن به دیوان سالاری استفاده کرد.
و یک علت هم که ایرانیها حتی از مدتها قبل از صفویه گرایش علوی داشتند، همین بود. میدانید مردم ایران زمان خلیفه دوم از حکومت ایران یعنی ساسانی اصلاً دفاع نکردند و لذا حکومت ساسانی به سرعت سقوط کرد. رژیم ساسانی، ایران قبل از اسلام، یک رژیم طبقاتی بود. بسیاری از مردم فقط باید مالیات میدادند، حق حتی درس خواندن هم نداشتند. شاه ایران قبل از اسلام، ساسانی ۳۰۰۰ تا زن دارد. آن خسروپرویز بود یا کسی دیگر که یکیشان ۱۰۰۰ تا زن دارد، یکی ۳۰۰۰ تا زن، حرمسراها. نگاهشان به طبقات مستضعف این طور بود، نگاهشان به علم طبقاتی بود، نگاهشان به زن این طور بود. و طبیعی بود مردم مالیاتهای سنگین میدادند و دائم جنگی با روم و اینها و شکافهای طبقاتی داشتند و مردم برای دفاع از ایران در برابر ارتش مسلمانها در زمان عمر بن خطاب انگیزهای نداشتند.
اما میدانید بعد از این که مسلط شدند هم آنها مردم را باز مجبور به مسلمانی نکردند. مسلمان شدن اکثریت مردم ایران تقریباً سه چهار قرن طول کشیده است. آن موقع مردم زرتشتی، مسیحی، یهودی، مزدکی، مانوی، اینها بودند، بعضیها هم دین نداشتند و اینها به تدریج مسلمان شدند. حکومت هم آنها را مجبور نمیکرد مسلمان بشوند. چون ایرانیها رژیم بنی امیه را با شعار علوی، اهل بیتی سرنگون کردند. بنی عباس هم ضد بنی امیه بودند. آنها شعارهایشان شعارهای علوی بود و در واقع یک کودتا و غصب قدرتی صورت گرفت. ولی این نکته را همه بدانند رژیم بنی عباس اصلاً نیمه ایرانی، نیمه عرب بود و شاهان بنی عباس که دوره طولانی حکومت بر ایران داشتند، زمان اینها بود، چند قرن، ۴۰۰، ۵۰۰ سال، ۶۰۰ سال شاید در بخشی از مناطق. اینها خیلی تعصبات عربی و نمیدانم ایرانستیزی و اینها نداشتند. جشنهای ایرانی، جشن نوروز، مهرگان، چی، همه را میگرفتند. لباسهای ایرانی میپوشیدند. بعضیها از آنها اصلاً دورگه بودند. مثل مأمون مادرش ایرانی است، پدرش عرب. میدانید خود هارون، پدر مأمون، اصلاً هم تولدش در ایران بوده است، هم مرگش. این در ری متولد شده است، تهرانی حساب میشود. مرگش هم مشهد است که در همان حرم امام رضا(ع) آنجا است. و ادعای تشیع هم داشتند. هارون میگفته من علی را قبول دارم، علوی هستم. مأمون هم همین طور، اینها ادعای تشیع داشتند. بنابراین بنی عباس و بنی امیه فرق میکردند. در زمان بنی عباس ایرانیها خودشان در حکومت نقش مهمی داشتند و پیشرفتهای علمی تمدنی هم که میشد، غالباً در دوره بنی عباس شده است و ایرانیها آنجا نقش اصلی را داشتند. حتی شهر بغداد، میدانید اصلاً کلمه فارسی است. بغداد یعنی خداداد. اینها را مهندسهای ایرانی که در حکومت بنی عباس بودهاند ساختهاند. و کلاً آن منطقه از عراق در واقع همان جایی که قبلاً تیسفون و مدائن بود، مرکز حکومت ساسانی بود، همان جاها اینها ساخته شد و مرکز خلافت بنی عباس شد.
زمان بنی امیه، مرکز خلافت اسلامی دمشق (سوریه) همین شام بود. اما زمان بنی عباس در عراق، بغداد بود که در واقع جزو ایران ساسانی قبل از اسلام بود. لذا در زمان بنی عباس فضا کمکم در یک دورهای بخصوص در قرن ۴ هجری که زبان فارسی، تاریخ ایران قبل از اسلام و اینها هم تا حدودی مطرح شد و این که در کنار نوشتن به خط عربی، شروع کنیم نوشتن به خط فارسی، تألیف به زبان فارسی دری. تشویق کند شاعران و نویسندگان، مؤلفان علوم و فنون را که بخصوص در خراسان بزرگ و ماوراءالنهر، یک تولیدات تازهای از هویت فرهنگی ایرانی، حتی ایران قبل از اسلام مطرح بشود. زبان اقوام ایرانی، زبان فارسی از طرف حکومتی که با خلافت بنی عباس و بغداد، مرکز خلافت اسلامی متحد و در ارتباط با آنها همکاری میکند و جزء منطقه همان است.
اما اینجا ضمن این که الفبای عربی که هویت اسلامی پیدا کرده بود و ملت ایران را از جهات زیادی رشد داد، آثار مستقلی هم به زبان فارسی دری کمکم علناً رسماً تشویق بشود و نوشته بشود. دانشمندان ایرانی جهان اسلام میدانید حتی صرف و نحو و ادبیات عرب را پدران صرف و نحو و قواعد این زبان را اکثر بنیانگذاران و کسانی که تأثیر در علوم ادبی عربی کردند، آنها هم ایرانی بودند از ادیبان بزرگ فارسی عربی که مسلمان بودند، ایرانی بودند و قوانین ادبیات عرب را هم بخش مهمی از آن را اینها درست کردند. عرض کردم کتابهای علمی خود را هم همه به زبان عربی مینوشتند و این هم ادامه داشت. در همان دوره سامانیان به بعد هم این ادامه داشت اما حالا یک چیز جدیدی هم اضافه شد؛ علاوه بر زبان عربی، شروع کنیم به زبان فارسی هم نثر و شعر بنویسید و یک حالت که در برابر نژادپرستی عربی احترام به تاریخ ایران، حتی ایران قبل از اسلام، ایراندوستی، یک هویت مستقلی در خراسان ایجاد شد.
حکومت محلی طوس در خراسان، یک مجموعهای را فراهم کردند از اساطیر و داستانها و تاریخ، ترکیبی از تاریخ و اساطیر و ادبیات ایران قبل از اسلام که روشن بشود ریشههای تاریخی ایران قبل از اسلام چه بوده است. حاکم طوس، محمد بن عبدالرزاق، یک مجموعهای از اینها را دستور داد به زبان فارسی و به شکل نثر، نه شعر به نام همین شاهنامه جمعآوری شد. این را تولید کردند و توزیع کردند. بعد در زمان حاکم سامانی در ایران، به فکر افتاد که این نثر را، این اساطیر و تاریخ ایران قبل از اسلام را که به شکل نثر جمعبندی و تألیف شده است، تبدیل به شعر بکنند. و خب باز از همان طوس و خراسان شاعر ایرانی دقیقی را مأمور کردند و بودجه گذاشتند که این شاهنامه نثر را به شعر تبدیل کن. و این کار را کرد. بعدها در دعواهای داخلی آنها این کشته شد. بعداً آمدند سراغ فردوسی که شما این کار را یک بخش کمی از آن انجام شده است، کل این کار را شما انجام بدهید که بعد فردوسی خب میدانید دیگر ۲۵ سال، ۳۰ سال وقت گذاشت و توانست این شاهنامه را به نظم و به شعر در بیاورد. شاهنامه نثر را به شاهنامه شعر تبدیل بکند و خب آن موقع شاعران زیادی هستند، هم مضامین مختلف به فارسی دری شعر گفته میشود، هم در قالبهای مختلف است و مقوله داستاننویسی، داستانپردازی با مضامین اخلاقی، با مضامین حماسی، در حوزه تعلیم و تربیت، در حوزه سبک زندگی تشویق اینها شروع میشود. میدانید تقریباً جناب رودکی که از دنیا رفته است، فردوسی به دنیا آمده است و این حرکت ادامه پیدا کرده است. منتهی در زمان سامانیان ایشان شروع کرده به تبدیل نثر به نظم، تبدیل شاهنامه از نثر به شعر. ولی چون این کار ۲۵ سال حداقل و حدود ۳۰ سال ادامه داشته است. وقتی تمام میشود که اصلاً آن رژیم سقوط کرده است، رژیم سامانیان رفته است و رژیم غزنوی سر کار آمده است. زمان همین سلطان محمود غزنوی که سامانیان و صفاریان را زده کنار، منهدم کرده است و یک قدرت سلسله جدیدی در ایران حاکم شده است. رژیم جدیدی آمده است. اینها هم شاعران را تشویق میکردند، اما با فردوسی مشکلی پیدا شد. فردوسی وقتی این اثر تمام شد، از طریق بعضی هنرمندانی که در دستگاه حکومت بودند، تشویق شد که برود این شاهنامه را پیش سلطان محمود و هم از حمایت حکومت برای دیوانسالاری حکومت استفاده کند که این اثر منتشر بشود، هم بالاخره یک جایزهای، صلهای برای این همه تلاش به دست بیاورد.
نقل شده دوران خشکسالی و یک مقداری گرفتاری و فقر و گرانی و اینها دامن گرفته بود، دامنگستر شده بود. ولی غزنوی خب ریشههای ایرانی فارسی نداشت، جزو نژادهای ترک و تاتاری بود که از منطقههای شرق آمده بودند به آسیای میانه و بعد آمده بودند به جنوب، به سمت ایران و افغانستان و اینها. خب شاهنامه به ریشههای ایرانی دعوت میکرد. مخصوصاً که جنگ ایران و توران در واقع از نقشهای اصلی شاهنامه است و یک بخش هم به اینها برمیخورد. نکته دیگر این که آن شخصی که میگویند واسطه بود که فردوسی را آورد به دستگاه غزنوی، آدم ادیب و هنرمندی بود، اهل من اسفراین و اینها بوده است. خود او که از فردوسی دعوت میکند که شما پیش سلطان محمود بیا تا فردوسی تصمیم میگیرد و مدتی میآید، خود او مورد غضب شاه قرار گرفته و حذف و طرد شده بود. و لذا چون واسطهاش دیگر منفور حکومت شده بود، این هم یک تأثیر منفی گذاشت.
یک دلیل دیگر آن هم این است که از شاهان ایران بحث کرده است، ولی از خود سلطان محمود، یعنی شاه فعلی خیلی تجلیل نکرده بود. فقط در مقدمهاش یک چیزهایی آورده بود؛ برای این که رسم بود اگر بخواهی حکومت قبول کند، بالاخره باید از شاه تعریفی بکنی. ولی آن جور که توقع داشتند نکرده بود و دلایل دیگری هم داشت. یک دلیل مهم دیگر آن هم این بود که فردوسی شیعه بود، خیلی صریح دشمنان اهل بیت را کوبیده بود. و چون سلطان محمود یک گرایشهای ضد شیعه داشت، اینها همه دست به دست هم داد و این تحویل نگرفت. یک مختصری همین طوری سر کاری به فردوسی چیزی داد و طردش کرد و او هم دیگه رفت.
حالا مقصود این که این تاریخ تدوین شاهنامه هم در جریان باشید که به سیاست، به مذهب، به شرایط اجتماعی ارتباط داشت که چرا اصلاً شاهنامه از طرف حکومت مسلمان متحد با خلافت بنی عباس، چرا تشویق شد؟ چرا اجازه داده شد؟ و بعد چه اتفاقاتی افتاد و فردوسی از چه وقت وارد پروژه شاهنامه شد که قبل از او شروع شده بود. اما این را توجه داشته باشیم، اینهایی که خواستند فردوسی را سمبل ایران اسلامستیز قرار بدهند، اینها کاملاً گزینشی برخورد میکنند. اولاً فردوسی اساطیر ایرانی، شاهان ایران قبل از اسلام را و تاریخ ایران قبل از اسلام را واقعاً مسلمانانه به شعر آورد. یعنی به یک عبارت باید گفت فردوسی ایران پیش از اسلام را هم مسلمان کرد با فرهنگ مسلمانی اما بدون استفاده از تعابیر اسلامی، بازسازی کرد و این کار مهمی بود. یعنی ایران را اسلامی کرد. ایران پیش از اسلام را اسلامی تفسیر کرد و بین اسلامی بودن و نژادپرست عرب، تفکیک کرد. هم در بعضی جاها مثلاً از قول رستم فرخزاد تعابیر خیلی تندی علیه عربهایی که به ایران حمله کردند به کار میبرد و میدانید وقتی میگویند عرب و مسلمان، یک تفکیکی باید بکنید.
این رژیم بنی امیه و حتی بنی عباس که عرب بودند و جنایات زیادی هم کردند در مناطقی که به دست خلافت اسلامی افتاده بود، فقط هم در ایران نبود، این جنایات را با غیرمسلمانها فقط نکردند، با مسلمانها هم کردند، با فرزندان پیامبر هم کردند. این که بعضی بگویند آقا در کدام کتاب، منبع تاریخی نوشته این عربها آمدند ایران، مثلاً فلان جنایت را کردند، حالا آن بخشی از آن هم که درست باشد، این را بدانید. بخشی از اینها با علی و فاطمه، با اوصیای پیامبر همین کار را کردند. همانهایی که امام حسن را کشتند، همانهایی که سیدالشهداء را در کربلا قطعه قطعه کردند، همانهایی که موسی بن جعفر را به زندان انداختند، همانها در ایران و کشورهای دیگر هم به نام عرب و به نام خلافت اسلامی خب جنایت میکردند. این ربطی ندارد که هر کس هر جا عرب است یعنی اسلام است، هر جا اسلامی است یعنی عرب است. این طور نبود.
فردوسی یکی از کارهای بزرگی که کرد همین تفکیک بود. گفت ما چاکر اسلام هستیم. عرب و عجم هم قبول نداریم. اما به نام اسلام تفوق نژادپرستان عرب بر عجم را قبول نداریم و ما از ایرانی، ایران قبل از اسلام هویت داشتهایم ولی ملاک ما برای ارزشگذاریها همین فرهنگ اسلام است. دیگر از این صریحتر نمیشود که فردوسی، نمونههای زیادی در شاهنامه داریم. وقتی میگوید:
به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی
یعنی اصلاً جدا از پیامبر اکرم ما راه را نمیتوانیم پیدا کنیم و این تیرگیها و ظلماتی که در شخصیت و روح ما هست قابل پاکسازی و شستشو نیست. میگوید:
گواهی دهم کین سخنها از اوست تو گویی دو گوشم بر آواز اوست
اینهایی که داریم میگوییم اینها همه حرفهای پیامبر اکرم است. من دو تا گوشم دوخته به آواز و صدای پیامبر اکرم است. که من کدام حرف پیامبر؟ حالا از اینجا به بعد باز تشیع فردوسی، ارادتش به علی و آل علی است. که من میگوید این حدیث پیامبر اکرم که فرمود که:
من شهر علمم علی است درش درست این سخن قول پیغمبر است
این که «من شهر علمم» «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ و عَلِیٌّ بَابُهَا». هر که بخواهد وارد شهر علم پیامبر و نبوی، علم نبوی و وحی بشود، از طریق علی و تفسیر علی باید وارد بشود. این که میگوید:
من شهر علمم علی است درش درست این سخن قول پیغمبر است
این عین حرف پیامبر است. یعنی اسلام، اسلام علی است. خب این عقیده فردوسی است. میگوید:
منم بنده اهل بیت نبی ستاینده خاک پای وصی
اصلاً کلمه "وصی" در کلام شیعی معنی دارد از بین همه مذاهب برادران مسلمان. شیعه میگوید پیامبر اکرم(ص) وصی معلوم کرد، وصایت و وصیت کرد که پس از من چه کسی رهبر جهان اسلام است. وصی یعنی علی، امام امت. میگوید من بنده اهل بیت پیغمبرم و خاک پای علی که وصی پیغمبر است را من میستایم. یعنی جناب فردوسی خط فکری خود را رسماً و علناً بیان میکند و کل شاهنامه ایشان حرفی که خلاف توحید، معاد، نبوت، عدالت، اخلاق، خلاف دستاوردهای اسلام و انبیاء و اهل بیت باشد در مسائل اجتماعی، سیاسی، اخلاقی، خانواده، اینها خلاف اینها حرف نزده است. بلکه در واقع فرهنگ ایران پیش از اسلام را در قالب شاهنامه ایشان با تفسیر اسلامی و حتی شیعی بیان میکند. پیامی که ایشان به مخاطب خودش از آن موقع تا هزار سال بعد که الان ما هستیم و تا بعد میدهد، چه پیامی است؟ از ایران پیش از اسلام حرف میزند، در واقع از اخلاق و عدالت و توحید و انسانیت دارد حرف میزند. یعنی شما اسم شاهان و شخصیتهای شاهنامه را بردارید، فکر میکنید بسیاریاش مضمون آیات قرآن و روایات پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع) است.
خب بزرگانی که بحثهای تطبیقی کردهاند، صدها و چند هزار آیه و حدیث ذکر کردهاند در کتابها، تحقیقات و منابع دقیق میگویند این شعر فردوسی، این چند بیت، این داستانی که دارد میگوید، تفسیر این آیه قرآن است، تفسیر این حدیث و سنت است. حالا البته کسانی به فردوسی انتقاد کردند که شما این همه وقت و ۳۰ سال عمرت و استعداد و این قلم و این عمق فکرت و اینها را چرا صرف اساطیر قبل از اسلام که خیلی از آنها هم اساطیر و افسانه هستند کردی و بخشی از این کسانی که اسم آنها را در شاهنامه آوردی، ارزش این زحمت را نداشتند. اصلاً خودت از بعضی از آنها بزرگتر بودی. بعضی هم این انتقاد را کردند. بعضی دیگر از بزرگان ادبیات قدیم ایران از فردوسی دفاع کردند که نه، ایشان ایران پیش از اسلام را با یک تفسیر درست آمده بیان کرده است و این خط دعوا بین ملیت و مذهب که شما ایرانی یا مسلمان؟ اگر شما مسلمان هستی پس نوکر عربها هستی. اسلام دین عربهاست. اگر ایرانی هستی پس اصلاً مسلمان نباید باشی! این خط توطئه همان موقع هم بوده است، تا الان هم هست. آنجا البته به یک مناسبت و شکلی، الان به یک شکل دیگری است.
داستان شاهنامه ابتدا یا انتهای آن، حتی وقتی صحنه جنگهای خونین را دارد نشان میدهد، حتی صحنه شکست و کشته شدن یک قهرمان انسانی و اخلاقی را، پهلوان بزرگی را، قضاوت اخلاقی و متناسب با ارزشهای اسلامی میکند. کجا اظهار ناراحتی میکند؟ کجا اظهار شادی میکند؟ تقریباً در هر قضیهای که در اساطیر هم بوده است، از درونش حتماً چند تا پیام اخلاقی استخراج میکند. برخلاف اینهایی که میگویند کار ادبی و هنری، کار سینمایی، کار فرهنگی میکنید، هی پیام اخلاقی ندهید آن را ایدئولوژیک نکنید. اصلاً فردوسی کل اساطیر ایران قبل از تاریخ ایران قبل از اسلام را به پندهای اخلاقی تبدیل کرده است. یعنی این کاری که ما کردیم، هنر برای هنر نیست. هنر باید نقش ادبیات و هنر، ارتقاء انسانیت انسان معلوم باشد. داستانهایی از قبل از اسلام تعریف میکند ولی انتهای آن نتیجه میگیرد که امروز نگذارید جهان در اختیار افراد فاسد و مفسد بیفتد.
بیا تا جهان را به بد نسپاریم به کوشش همه دست نیکی بریم
همه با هم باید برای برای دفاع از ارزشها و حاکمیت ارزشها متحد بشویم.
نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود یادگار
میگوید این که ما الان آدم خوب یا بدی باشیم، ما همه داریم میرویم، میمانیم، اینجا نمیماند هیچ کس. اما بگذارید نیکی بماند، نه بدی. آنی که به یادگار میماند برای آینده، این باشد. نگویید نیکی و بدی فرقی نمیکند، مساوی است و مهم نیست. میگوید چرا خیلی مهم است. «همان به که نیکی بود یادگار».
همان گنج و دینار و کاخ باشد نخواهد بودن مر تو را سودمند
شما هر چقدر هم سرمایهدار باشید و پرقدرت، هر چه گنج و کاخ و دینار داشته باشید، اما هیچ کدام از اینها نمیماند، هیچ کدام به درد تو نمیخورد. «نخواهد بودن مر تو را سودمند»، به درد تو نمیخورد. آن نیک بودن، صالح و مصلح بودن است که به درد تو میخورد. خب این دقیقاً مبارزه با فرهنگ دنیوی است دیگه، یعنی فرهنگ مادی را دارد میکوبد. اینها همه ارزشهای اسلامی است و ارزشهای معنوی درست ایرانی قبل از اسلام که آلوده به خرافات و شرک نشده است، همینهاست.
این که چرا قالب مثنوی را انتخاب میکند، بحر متقارب را انتخاب میکند. این که نزدیک ۶۰ هزار بیت میگوید و میدانید که بسیاری از اینها بخصوص در این یکی دو قرن گذشته به زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است. و خودش میگوید که مجموعاً در بین این حدود ۶۰ هزار بیت من، اگر بخواهم بیتهای ضعیف که همین طور سریعتر رفتهام و ضعیفتر است بشمارم، ۵۰۰ بیت هم نیست. بقیهاش همه در اوج است. نزدیک هزار کلمه عربی هم شاید در شاهنامه هست. ولی فارسی است. آن وقت ضربالمثلها، حکایتها، روایات، بخشی از قصص قرآنی و مضامینی که در روایات آمده است، ایشان نه به آن نامها ولی همان مضمون را در شاهنامه از قول چهرهها و شخصیتهای تاریخ ایران قبل از اسلام میآورد و حرف میگذارد در دهان پهلوانان و قهرمانان کتاب. حرفهایی که در تاریخ ایران نبوده است که، تاریخ اساطیر اینها نوشته نشده است، اینها را فردوسی دارد. میگوید فلانی در این شرایط این را گفت. کلمات نادرست، گزارههای نادرست را، خلاف عقل و اخلاق و خلاف دین، اینها را در دهان اشرار شاهنامه میگذارد. کلمات زیبا و درست اخلاقی و عدالتخواهانه و توحیدی را از به زبان قهرمانانش بیان میکند. از خونینترین صحنههای جنگ این موعظهها را بیرون میآورد.
در داستانهای عشقی، حتی آنجایی که از خیانت جنسی بعضیها ذکر میکند، باز همان جا هم توجهات اخلاقی میدهد. حالا من یکی دو نمونه از آنها را خدمت شما عرض بکنم که ببینید ایشان با این که ظاهراً گزارشگر تاریخ است، اما مواضع او چیست. شما داستان بیژن و منیژه را ببینید، داستان سودا و و داستانهای دیگر. یعنی هم از پاکیزگی جنسی، هم از خیانت جنسی نمونههایی را ذکر میکند و به نفع اخلاق نتیجه میگیرد.
اصلاً فردوسی، حالا چند تا شعر ایشان را عرض بکنم. یکی از چیزهایی که مکرر به او اشاره میکند، مسئله عفت زن، حجاب و پوشش زن ایرانی قبل از اسلام است و حمله به بیحجابی و کشف حجاب و برهنگی و بیحیایی و اینها میکند و این خیلی مهم است. من حالا چند نمونهاش را خدمتتان عرض بکنم که جناب فردوسی در شاهنامه توضیح میدهد که فرهنگ ایران باستان، ایران قبل از اسلام، حالا هخامنشی که در شاهنامه نیست، ولی تا ساسانی، نمونههایی را ذکر میکند که این که اسلام میگوید شرم و عفت و پوشش بدن، به خصوص در زنان، این تحمیل عرب بر ایران نبوده است. ما الان هم اگر بروید در تخت جمشید و هم موارد دیگر، مجسمههای که مربوط به ۲۰۰۰، ۳۰۰۰ سال پیش است، در ایران پیدا شده است، تمدنهای مختلف، شما میبینید زنان همه پوشیدهاند. زن برهنه نمیبینید. از حجاب هم حجاب ذاتی و درونی، عفت، هم از حجاب ظاهری. اصلاً کلمه چادر در شاهنامه، ۱۰۰۰ سال قبل فردوسی میآورد در مورد زن ایرانی قبل از اسلام. اصلاً زن را به عنوان پوشیده رویان فردوسی نام میبرد. یعنی زن ایرانی با شخصیت قبل از اسلام را میگوید اینها پوشیده رو بودند. پوشیده رو. یعنی نه تنها بدن، حتی صورتشان را هم میپوشاندند که این زیبایی و جذابیتشان را مردم دید نزنند. پوشیده مو، اینها تعابیر فردوسی در شاهنامه است. پوشیده رویان، پوشیده مویان، پوشیدگان.
همه روی پوشیدگان را به مهر پر از خون دل است و پر از آب چهر
همان پاک پوشیده رویان تو که بودند لرزنده بر جان تو
پس پرده پوشیدگان را ببین زمانی بمان تا کنند آفرین
مسئله حجاب، پوشاندن مو و پوشاندن رو، به عنوان زن با شخصیت و با کرامت ایرانی قبل از اسلام که اصلاً مسلمان نبوده حالا زرتشتی یا هر چی که بوده است. میگوید زن جذابیتی دارد اما در کنار آن یک شرم در رفتار زن؛ و این خصلت زن با شخصیت ایرانی قبل از اسلام است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی